قند عسل من
سلام قندک مامان ، سلام شکلات من قربون چشات برم عزیزدلم . اندر احوالات امروزت باید بگم که امروز ساعت شش صبح با یه جیغ بنفش از خواب پریدی و من و بابایی هم پریدیم هوا فکر کنم تو خواب ترسیده بودی بعد بابایی رفت سرکار و شما با مامانی یکم بازی کردی و خوابیدی هنوز کارای مامانی تموم نشده بود که با یه جیغ دیگه از خواب پریدی الهی بمیرم نمی دونم چرا اینجوری شدی امروز ، ساعتهای نه و نیم خاله مینا (دوست مامان) اومد خونمون و شما بعد از کلی انداز ورانداز کردنش باهاش دوست شدی و براش می خندیدی خاله هم کلی ذوق میکرد برات و همش بغلت میکرد و راهت می برد تازه تورو واسه دختر آینده اش از همین الان رزرو کرده ظهر بابایی اومد و من و شما براش در رو باز کردیم و شم...
نویسنده :
مامان سمیرا
18:00






